♥♥♪پنجره ای به سوی نور♪♥♥
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیون بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟" یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولته سلام کسی جزخودم صدامومیشنوه؟ اینجا تواین پنجره کسی هست؟اگه هست پس چراهیچی نظرندارم.تروخدابه دل ماهم رحمی بکنین ماهم آدمیم.توقع زیادی ندارم من ازنظرخالی هم نیرو میگیرم. پاهاموبه زمین کوبیدم ومثه بچه ها گریه کردم اماتو فقط به من خندیدی. خودموبه درودیوارزدم وفریادکشیدم اما توفقط نگاه کردی وخندیدی. قفس خودموبه تونشون دادم ودرخواست کمک برای آزادی کردم اما تو به من نگاه کردی وخندیدی وازمن دور شدی. قلب پاره پاره مورودستات گذاشتم اما تواونو یه گوشه پرت کردی وبه من نگاه کردی وخندیدی وازمن دورشدی. زلف پریشون وگریه ی بارون وخیسی ناودون رو بهت یادآوری کردم اما توگوشاتوگرفتی وبه من نگاه کردی وخندیدی وازمن دور شدی. اما حالا که برسرمزارم نشستی وفاتحه می خونی وحسرت غفلتت رومی خوری دیگه صدامونمی شنوی تابه تویادآوری کنم دوریتو،خنده تو،نگاهتو.... شهادت امام هادی (ع) رابه همه مسلمانان واقعی تسلیت عرض می کنم. یه مطلب توپ ازدکترمصدق براتون گذاشتم میدونم خیلی ربطی به امروز نداره اما خاطره ی باحالیه امیدوارم ازش لذت ببرید.
مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس درماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرداصلاً نگاهش هم نمي کرد. جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدادر آمد و گفت: شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟ نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟ او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده وکم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان... سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت. با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد
پ دیگر آن خنده ی زیبا به لب مولا نیست همه هستندولی هیچ کسی زهرانیست قطره ی اشک علی تا به ته چاه رسید چاه فهمیدکسی همچوعلی تنها نیست زندگی قافیه باران است من اگرپاییزم ودرختان امیدم همه بی برگ شدند توبهاری وبه اندازه ی باران خدازیبایی سلام مدتهاست که این کلبه ویرانه شده بود.الان یه قلم مو وآب رنگ آوردم که رنگ آمیزیش کنم.البته خاکستری خاکستری..... من جامانده بسی محتاجم(محتاج کمک شما) رفتیم وکس نگفت زیاران که یارکو؟ آن رفته ى شکسته دل بیقرارکو؟ میشود این رمضان موعد فردا باشد آخرین ماه صیام غم مولا باشد میشود درشب قدرش به جهان مژده دهند که همین سال ظهورگل زهرا باشد
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








